در صحبت قرآن/آیه 14 سوره علق
آیه 14 سوره مبارکه علق
آیا نمی داندکه خداوند می بیند.
چه پرسش و خطاب جذاب و شیرینی است، گویی نازنینی از پشت شما را در آغوش می گیرد و می پرسد اگر مرا شناختی؟ آری خداوند می فرماید مرا نمی بینی که پیش روی تو ایستاده ام و از پنجره هر ذره ای تو را مشاهدهمی کنم؟ این شرم حضور است که می تواند نگهبان ما از هر بدی باشد. این احساس حضور است که فضیلت حیا و آزرم را می آفریند، که هان هشیار باشد:
اینجا کسی ست پنهان، خود را مگیر تنها
بس تیز گوش دارد، مگشا به بد زبان را
دیوان شمس
از پی آن گفت حق خود را بصیر
که بود دید ویت هر دم نذیر
از پی آن گفت حق خود را سمیع
تا ببندی لب زگفتار شنیع
مثنوی
زلیخا چو گشت از می عشق مست
به دامان یوسف درآویخت دست
چنان دیو شهوت رضا داده بود
که چون گرگ در یوسف افتاده بود
بتی داشت بانوی مصر از رخام
بر او معتکف بامدادان و شام
در آن لحظه رویش بپوشید و سر
مبادا که زشت آیدش در نظر
غم آلوده یوسف به کنجی نشست
به سر بر زنفس ستکاره دست
زلیخا دو دستش ببوسید و پای
که ای سست پیمان سرکش درآی
روان گشتش از دیده بر چهره جوی
که بر گرد و ناپاکی از من مجوی
تو در روی سنگی شدی شرمناک
مرا شرم باد از خداوند پاک
مثنوی
#سیصد و شصت و پنج روز در صحبت قرآن
#حسین محی الدین الهی قمشه ای

شهید عبدالواحد جلالی سنگانی در سال 1342 در خانواده ای مذهبی و کشاورز به دنیا آمد. در کار رعایت حق و حقوقات مردم را بسیار داشت. وقت شناس بود و کار خود را به نحو احسن انجام می داد. با آغاز جنگ تحمیلی روانه جبهه شد و پس از ده ماه مبارزه به اسارت دشمن درآمد.